خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





غربت....


    ماه بالای سر آبادی است ،
    اهل آبادی در خواب .
     روی این مهتابی خشت غربت را می بویم.
    باغ همسایه چراغش روشن،
     من چراغم خاموش .
     ماه تابیده به بشقاب خیار، به لب کوزه آب .


    غوک ها می خوانند .
    مرغ حق هم گاهی.

    کوه نزدیک من است : پشت افراها، سنجد ها.
    وبیابان پیداست .
    سنگ ها پیدا نیست، گلچه ها پیدا نیست .
    سایه هایی از دور، مثل تنهایی آب، مثل آواز خدا پیداست.

    نیمه شب باید باشد .
    دب کبر آن است ، دو وجب بالاتر از بام.
     آسمان آبی نیست، روز آبی بود .

    یاد من باشد فردا، بروم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم.
    یاد من باشد فردا لب سلخ، طرحی از بزها بردارم ،
    طرحی از جارو ها ، سایه هاشان در آب.
    یاد من باشد هر چه پروانه که می افتد در آب، زود از آب درآرم.
    یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد .
     یاد من باشد فردا لب جوی حوله ام را هم با چوبه بشویم.
    یادمن باشد تنها هستم .
     

    ماه بالای سر تنهایی است.

                                                                         "سهراب سپهری"


    این مطلب تا کنون 16 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : باشد فردا ,
    غربت....

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده